هیچ کس بازت نمیشناسد، نه. اما من تو را میسرایم برای بعدها میسرایم چهرهی تو را و لطف تو را کمال ِ پختهگی ِ معرفتت را اشتهای تو را به مرگ و طعم ِ دهان مرگ را و اندوهی را که در ژرفای شادخویی ِ تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ــ خود اگر زاده تواند شد ــ آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث. نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که میموید و نسیمی اندوهگين را که به زیتونزاران میگذرد به خاطر میآورم...
فدریکو گارسیا لورکا
- تقديم به ميرحسين موسوي و مهدي كروبي براي يكسال با ما بودن و از ما بودن. تا بعد چه پيش آيد...
ديشب مثل همه به مرور آنچه در اين يكسال بر ما گذشت پرداختم. و به آن شب شـــــــــــــــــــــــــوم رسيدم. و به ياد همه آن بيقراريهامان
تا آن صبح كاذب. توصيف سكوت و سنگيني حجم و فضا ي آن شب و صبح از توانم خارج است.
هنرمند و نقاشي ميطلبد تا سياهي، زشتي و وقاحت آنچه را كه ديگربار در حق صداقت اين مردم
شد به روي بوم سفيد اين كهن سرزمين بياورد.
و باز آنچه را كه در ساعت 3 بامداد 23 خرداد 1388 براي آرام
كردن خودم در ماداتكو گذاشتم اينجا ميآورم.
به خاطر ندارم در آن ساعت و حال چرا اين تصوير از فيلم عمرم پاپيون را براي اين
شعر از بانو رهنورد انتخاب كردم. شايد براي آن نگاه خسته و خيره هنري (استيو مك
كوئين) باشد يا براي آن حس كلافگي و درماندگي افسر فرانسوي خودكامه فيلم، كه پاپيون
را براي هميشه مسخ شده و زنداني قفس تنگ و تاريك خود ميخواهد. زهي خيال باطل...
1- برف و
سرما و تنها بودن در خونه بالاخره مجبورم كرد كه ساعت دو نيمه شب! 2 دي ودي دكتر
ژيواگو رو بعد از مدتها امروز و فردا كردن، از بين فيلمهام بكشم بيرون؛ چراغها رو خاموش كنم (البته به
استثناي چراغ مطالعه كه نور گرم زردشو دوست دارم و حتي موقع خواب بهم آرامش ميده) لم
بدم روي تختم و با اكراه زل بزنم به صفحه مانيتور كه آره اينم يه فيلم پر طمطراغ ديگهست(املاش
درسته؟!!) از لين بزرگ اما گوش تلخ، با n شخصيت
كه حتمن خدا دقيقه زمانش هست و انشاءالله 8 صبح (شايد) تموم بشه و حالا اگه لارنس
عربستان همش بيابون بود اين يكي حتمن قراره در سيبري و قطب بگذره. يادمه چند سال پيش
هم وقتي كتابشو خواستم بخونم همون چند صفحه اول رها كردم (متأسفم البته)... با اين
پيش فرض PLAY كردم اما از
همون موسيقي و عنوان بندي، كار خودشو كرد... نمي دونم شايد برف و سرماي اون شب منو
تا اين حد غرق فضا و داستان كرد يا نه شايد تنهاييام؛ كه قبلن تا اين حد باهاش
دست و پنجه نرم نكرده بودم كه اين روزا... (منظورم فقط تنهايي فيزيكي در اون شب
خاص نيست...)آره شايد همين بود كه لارنس عربستان اونطور كه بايد اول بار بدل
ننشست. اما انگار اين من بودم اون روزا كه يه چيز كم داشتم نه لارنس محبوب...هر
چند اينجا ژيواگو اون قدرا تنها نبود؛ اما
هر بار پشت پنجره ميرفت و به بيرون كه نه به شيشه يخ زده اما زيبا زل مي زد انگار
داشت تنهايي هاي عميق خودشو ميديد و شايد
فقط ياد لاريسا بود كه قابل تحمل ميكرد اينو براش...گاهي هم در سختيها و
دلتنگياش در اوج اون شبهاي سرد و يخزده كه همه نماد جامعه مسخ شده اون روزگار
روسيه بود به آسمون نگاه مي كرد و با ديدن ماه آشنا اون لبخند دوست داشتني و گرم و پر از اميدشو مي زد
و باز ادامه مي داد...اصلاً اين داستان
تقابل شور و گرماي زندگي در برابر سرما و كرختي سرنوشت كه با بيرحمي تمام گاه انسان رو مجبور به جدايي و تنهايي و تحمل هر
آنچه كه نميخواد ميكنه و در آخر برنده كيه؟؟.. هر بار كه ژيواگو به آسمان نگاه ميكرد
نا خوداگاه چشمم به پنجره اتاق ميافتاد و البته آسمون قرمز و برفي اون شب و صداي باد سردي كه مياومد...
خلاصه ضيافتي شد با ژيواگو؛ فقط اون يه لارا داشت و من ....خودم.
2- جايي خوندم كه "هيچ گروه اجتماعي
و سياسي و انساني، قدرتمند ر، رهاتر، بي حياتر، پيروزتر، سركوبگر تر، نازنين تر،
شادتر و بهتر از چند دختر دبيرستاني كه تازه از مدرسه مرخص شده اند، نيست".كاملن با اين موافقم
(قابل توجه اصغر!) راستي كسي ميدونه اين جمله قصار از كيه؟
3- اين روزا بدجور در حس و حال ترانهي جديد و محشر قميشيام با اون تيپ معركه و ژستهاي كه ميگيره خودش
كلي زندگيه...
من فقط عاشق اینم عمری از خدا
بگیرم/ اینقدر زنده بمونم تا به جاي تو بميرم...
بالاخره دشت بی"ناتور"شد، جی. دی. سالینجر هم به خانه ابدي اش شتافت.
گاهي چقدر دور ميشيم از كتابهامون...جايي كه بايد باشيم؛ فرانی و زویی، هفتهای یکبار آدمو نمیکشه و همین ناتور دشت ي که سالها مسحورمان کرده بود...
همهش مجسم میکنم که چند تا بچهي کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی میکنن. هزارها بچهي کوچیک و هیشکی هم اونجا نیس. منظورم آدم بزرگه. جز من. من هم لبهء یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم. یعنی اگه یکی داره میدوه و نمیدونه کجا داره میره من یه دفعه پیدام میشه و میگیرمش. تمام روز کارم همینه. من یه ناتور دشتم....
- كسي كه از سه هزار سال بهره نگيرد تنگدست بسر ميبرد.
گوته
پی نوشت:
1- وبلاگ رفیقمون سپنتا (بکارت موهوم) هم انگار (به علت انتشار محتوای غیر اخلاقی یا محتوایی که براساس قوانین کشور ممنوعع است!) مرحوم شد. خوب مینوشت...هر چند مثل فیلم بلوار مالهالند استاد لینچ آخرش نفهمیدم دقیقن چی می خواست بگه!.
2- و دیگه اینکه هر روز می تونید تازهترین لینکهای لینکدهی خوابگرد رو که طرفداران زیادی هم داره اینجا بخونید...کمی تشریف ببرید پایین تر...آهان
3- وای از این بهار آزادی کــز گـل و بـرگ وشاخ شاخه آن بوی سوزاندن عــشق می آیـد دل مـن تنـگ آن زمستان است که تو گفتی بهار می آید...
زمين صحنه نمايش بسيار كوچكيست در عرصه پهناور كيهان. به آن رودهاي جاري از خون فكر كنيد كه همه ديكتاتورها و امپراتورها ريختهاند، در شكوه مضحكانه پيروزي و تسلط زودگذر خود بر قسمتي از يك نقطه. به ظلم بيپايان ساكنان گوشهاي از اين نقطه بر ساكنان قلمرو به زحمت قابل تشخيص در گوشهاي ديگر بينديشيد. چقدر زود به زود دچار كجفهمي و اشتباه ميشوند و چقدر مشتاق كشتن يكديگرند، چه كينه پرالتهابي دارند. همه پز و خود نمايي ما، بزرگبيني و خودپسنديمان و اين توهم كه موقعيت ممتازي در گيتي داريم در همين نقطه كم رنگ نور خلاصه ميشود...
در این خاک در این مزرعه پاک بجز مهر بجز عشق دگر بذر نکاریم
شما مست نگشتید، و زان باده نخوردید، چه دانید، چه دانید، که ما در چه شکاریم...
- حدود هفت ماه از آخرین اردوی امتحاناتم! می گذره و دلخور بودم که نکنه دیگه اردویی نباشه! ولی امروز وهمین الان در تبعیدی خود ساخته در روستایی دور افتاده روزها بافراق بال به بیل زنی مشغولم! و شبها تاصبح به فکر فردا... اعتراف می کنم که دلم برای ماداتکو تنگ شده بود. اومدم شهر که ببینمتون و برگردم...
- این روزا هوای هیچ جا، (حتی این روستای محل اقامت ما!) مثل هوای تهران گرم و گیرا وبا وجدان نیست!...
- این روستای ما هنوز مشمول کرامات دولت الکترونیک از جانب دولت فخیمه نشده! نه اینترنت داریم نه تلفن و گاهن با تصمیم دهیار جلیل القدر آب و برق هم نداریم.ا ینجا شباهت عجیبی به پایتخت کشور عزیزمون داره!!!
- در ادامه دو بیتی که دربالا اشاره شد، شنیدم که :
بیایید بیایید به گلزار بگردیم بر این نقطه اقبال، چو پرگار بگردیم...
ا.ش
جمعه بیست و پنجم دی 1388 توسط کودکان دهه 60 |
دلم لك زده براي يه بارون حسابي..(برف عزيز هم كه تا حالا نيومده در اين روزهاي افسرده گي امتحانات همون بهتر كه نياد) اما بارون... بدون شک که یکی از بهترین نعمتهای اين جهان فاني!، همین بارونه. دوستي میگفت که دوست داره وقتی که وارد بهشت میشه هوا ابری و بارونی باشه!.... ياد بارون آخر فیلم پلهای مدیسن کانتی و همین طور فیلم سراسر بارون "پایان روابط" افتادم. که یک جولین مور و یک موسیقی بی نظیر داره. همینطور نمیشه از ایستگاه قطار کازابلانکا نام نبرد.
و شما هم بنويسيد رفقا از هر چيز كه حس حال خوبي از بارون رو در شما زنده مي كنه ؛ كتابي، آهنگي، ترانهاي، قسمتي از يه فيلم يا حتي يه خاطره باروني!...
حامد
شنبه نوزدهم دی 1388 توسط کودکان دهه 60 |
شایلوک: «اگر مارا مجروح سازید، آیا
خونی از ما جارینخواهد شد؟ اگر ما را غلغلک دهید، آیا
نخواهیم خندید؟ اگر زهر در کام مابریزید، آیا نخواهیم مرد؟
واگر به ما توهین کنید، نباید انتقام بگیریم؟»
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب
منو میبره ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری ~ باغ آلوچه
دره به دره ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا ~ پشت بیشهها
یه پری میاد ~ ترسون و لرزون
پاشو میذاره ~ تو آب چشمه
شونهمیکنه ~ موی پریشون…
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب
منو میبره ~ ته اون دره
اونجا که شبا ~ یکه و تنها
تکدرخت بید ~ شاد و پرامید
میکنه بهناز ~ دسشو دراز
که یه ستاره ~ بچکه مث
یه چیکه بارون ~ به جای میوهش
نوک یه شاخهش ~ بشه آویزون…
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب
منو میبره ~ از توی زندون
مث شبپره ~ با خودش بیرون،
میبره اونجا ~ که شب سیا
تا دم سحر ~ شهیدای شهر
با فانوس خون ~ جار میکشن
تو خیابونا ~ سر میدونا:
ــ عمو یادگار! ~ مرد کینهدار!
مستی یا هشیار ~ خوابی یا بیدار؟
مستیم و هشیار ~ شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار ~ شهیدای شهر!
آخرش یه شب ~ ماه میاد بیرون،
از سر اون کوه ~ بالای دره
روی این میدون ~ رد میشه خندون
پنجشنبه دهم دی 1388 توسط کودکان دهه 60 |
ای بلبل حزین که تپيدی به خونِ خویش
يادِ تو خوش که خندهی گل خونبهای توست
پنجشنبه دهم دی 1388 توسط کودکان دهه 60 |
وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره.حالا که اومدی میفهمم کی اومده... هنوزم کم حرف میزنی .... هنوزم ماتـی .... هنوزم تو چشات عشقه.... حتماَ هنوزم دروغ نمیگی؟! مثه يه كفتر، رو شونه من. صفاي قدمت گــوزنها - مسعود كيميايي
madatco@yahoo.com